روزی از عرض خیابان می گذشتم و با خط عابر پیاده
و محل گذر عابر پیاده فاصله داشتم ، پس به ناچار از چمن های وسط بلوار
عبور کردم ، ناگهان مردی از درون یک اتومبیل لوکس و گران قیمت ، با لحنی
کنایه آمیز خطاب به من گفت : پسر جان ، چرا از روی چمن ها رد می شوی ؟ ! گناه دارند !
من هم برگشتم و در پاسخ او گفتم : حق با شماست ، این چمن ها گناه دارند ، و من نباید از رویشان رد می شدم ، اما . . . شما بر شانه های چند انسان نشسته ای و از روی چند انسان رد شده ای که خودروی میلیاردی سوار می شوی ؟ !
بامداد
من هم برگشتم و در پاسخ او گفتم : حق با شماست ، این چمن ها گناه دارند ، و من نباید از رویشان رد می شدم ، اما . . . شما بر شانه های چند انسان نشسته ای و از روی چند انسان رد شده ای که خودروی میلیاردی سوار می شوی ؟ !
بامداد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر