۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

روزی از عرض خیابان می گذشتم و با خط عابر پیاده و محل گذر عابر پیاده فاصله داشتم ، پس به ناچار از چمن های وسط بلوار عبور کردم ، ناگهان مردی از درون یک اتومبیل لوکس و گران قیمت ، با لحنی کنایه آمیز خطاب به من گفت : پسر جان ، چرا از روی چمن ها رد می شوی ؟ ! گناه دارند ! من هم برگشتم و در پاسخ او گفتم : حق با شماست ، این چمن ها گناه دارند ، و من نباید از رویشان رد می شدم ، اما . . . شما بر شانه های چند انسان نشسته ای و از روی چند انسان رد شده ای که خودروی میلیاردی سوار می شوی ؟ ! بامداد

روزی از عرض خیابان می گذشتم و با خط عابر پیاده و محل گذر عابر پیاده فاصله داشتم ، پس به ناچار از چمن های وسط بلوار عبور کردم ، ناگهان مردی از درون یک اتومبیل لوکس و گران قیمت ، با لحنی کنایه آمیز خطاب به من گفت : پسر جان ، چرا از روی چمن ها رد می شوی ؟ ! گناه دارند !

من هم برگشتم و در پاسخ او گفتم : حق با شماست ، این چمن ها گناه دارند ، و من نباید از رویشان رد می شدم ، اما . . . شما بر شانه های چند انسان نشسته ای و از روی چند انسان رد شده ای که خودروی میلیاردی سوار می شوی ؟ !


بامداد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر