۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟» ========================= ناخدا فرانتس کافکا فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ مردِ نکره‌ی عبوس در جواب من گفت: «تو؟» و با این حرف، دستی به چشم‌هایش کشید. انگار با این حرکت می‌خواست رؤیایی را از خود براند. در ظلماتِ شب، کشتی را زیرِ نورِ ضعیفِ فانوسی که بالای سرم بود، هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که می‌خواست مرا کنار بزند، پیدایش شده بود. چون مقاومت کردم، پایش را به سینه‌ی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من همان‌طور به پره‌های سکان چسبیده بودم و با سقوطِ خود باعث شدم یک دورِ کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می‌راند، سکان را به جای خود برگرداند. هوش و حواسم را جمع کردم به طرف بلندگوی فرماندهی‌ اتاق جاشوها دویدم و فریاد زدم: - زود! دوستان، جاشوها، زود بیایید! ناشناسی، سکان را از چنگ من درآورده است! آن‌ها به کاهلی از نردبانِ زیرِ عرشه بالا آمدند؛ هیاکل پُرقدرتی که از خسته‌گی تلوتلو می‌خوردند. فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ آن‌ها سرشان را تکان دادند، اما چشم‌هاشان فقط به بیگانه که دایره‌وار گِردش حلقه زده بودند، دوخته بود و هنگامی که با خشونت به آن‌ها توپید که «مزاحمم نشوید!»، صف‌شان را به هم زدند، با سر به من اشاره‌یی کردند و از پله‌کان پایین رفتند. این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟ برگرفته از كتاب: شاملو، احمد؛ مجموعه‌ي آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ي قصه و داستان‌هاي كوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387.این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟» ========================= ناخدا فرانتس کافکا فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ مردِ نکره‌ی عبوس در جواب من گفت: «تو؟» و با این حرف، دستی به چشم‌هایش کشید. انگار با این حرکت می‌خواست رؤیایی را از خود براند. در ظلماتِ شب، کشتی را زیرِ نورِ ضعیفِ فانوسی که بالای سرم بود، هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که می‌خواست مرا کنار بزند، پیدایش شده بود. چون مقاومت کردم، پایش را به سینه‌ی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من همان‌طور به پره‌های سکان چسبیده بودم و با سقوطِ خود باعث شدم یک دورِ کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می‌راند، سکان را به جای خود برگرداند. هوش و حواسم را جمع کردم به طرف بلندگوی فرماندهی‌ اتاق جاشوها دویدم و فریاد زدم: - زود! دوستان، جاشوها، زود بیایید! ناشناسی، سکان را از چنگ من درآورده است! آن‌ها به کاهلی از نردبانِ زیرِ عرشه بالا آمدند؛ هیاکل پُرقدرتی که از خسته‌گی تلوتلو می‌خوردند. فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ آن‌ها سرشان را تکان دادند، اما چشم‌هاشان فقط به بیگانه که دایره‌وار گِردش حلقه زده بودند، دوخته بود و هنگامی که با خشونت به آن‌ها توپید که «مزاحمم نشوید!»، صف‌شان را به هم زدند، با سر به من اشاره‌یی کردند و از پله‌کان پایین رفتند. این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟ برگرفته از كتاب: شاملو، احمد؛ مجموعه‌ي آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ي قصه و داستان‌هاي كوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387.


این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟»
=========================
ناخدا
فرانتس کافکا

فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟

مردِ نکره‌ی عبوس در جواب من گفت: «تو؟» و با این حرف، دستی به چشم‌هایش کشید. انگار با این حرکت می‌خواست رؤیایی را از خود براند. در ظلماتِ شب، کشتی را زیرِ نورِ ضعیفِ فانوسی که بالای سرم بود، هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که می‌خواست مرا کنار بزند، پیدایش شده بود. چون مقاومت کردم، پایش را به سینه‌ی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من همان‌طور به پره‌های سکان چسبیده بودم و با سقوطِ خود باعث شدم یک دورِ کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می‌راند، سکان را به جای خود برگرداند.

هوش و حواسم را جمع کردم به طرف بلندگوی فرماندهی‌ اتاق جاشوها دویدم و فریاد زدم:

- زود! دوستان، جاشوها، زود بیایید! ناشناسی، سکان را از چنگ من درآورده است!

آن‌ها به کاهلی از نردبانِ زیرِ عرشه بالا آمدند؛ هیاکل پُرقدرتی که از خسته‌گی تلوتلو می‌خوردند.

فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟

آن‌ها سرشان را تکان دادند، اما چشم‌هاشان فقط به بیگانه که دایره‌وار گِردش حلقه زده بودند، دوخته بود و هنگامی که با خشونت به آن‌ها توپید که «مزاحمم نشوید!»، صف‌شان را به هم زدند، با سر به من اشاره‌یی کردند و از پله‌کان پایین رفتند.

این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟

برگرفته از كتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعه‌ي آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ي قصه و داستان‌هاي كوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر