۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

پیرمرد 82 ساله تبریزی موفق به اخذ مدرک لیسانس علوم اجتماعی شد




«میرقنبر» پیرترین دانشجوی ایرانی ورودی مهرماه سال 81 دانشگاه آزاد تبریز است که چند روز پیش با حسابداری دانشگاه تسویه کرده و مدرک لیسانسش را گرفت. او منتظر نتایج کارشناسی ارشد است.

پیرمرد که با معدل دوازده و چند صدم دانش آموخته شده، قصد دارد در مقطع کارشناسی ارشد رشته علوم سیاسی دانشگاه آزاد مشهد، به تحصیلاتش ادامه دهد. پیرمرد شهر مشهد را دوست دارد و می‌گوید: اگر قبول شوم با یک تیر دو نشان زده ام.

آن وقت دست زنش، «طلعت» خانوم را می‌گیرد و می‌شوند مجاور حضرت رضا(ع). درسش را هم ادامه می‌دهد. خودش می‌گوید که می خواهد تا دکتری پیش برود، برایش فقط درس و دانشگاه مهم است، نه مدرک آن. مدرک به چه کارش می‌آید وقتی 30 سال پیش بازنشسته شده و قرار نیست جایی استخدام شود.

بین حرفهایش چندین‌بار می‌گوید: اگر عمری باشد حتما تا دکتری می روم!

چنان مطمئن از این آرزو و هدفش حرف می‌زند که«پارسا» نتیجه 10 ساله‌اش هم می‌خواهد مثل بابابزرگ، دکتر شود. پیرمرد 6 نوه و دو نتیجه از تنها دخترش دارد.

با اینکه دوره چهار ساله لیسانسش 11 سال طول کشیده، 3 ترم مشروط شده، با درس زبان انگلیسی همچون بسیاری از دانشجویان، مشکل اساسی در یادگیری داشته، چند میلیون خرج تحصیلش کرده، ورم پاهایش به طی مسافت 130 کیلومتری روستا تا شهر در این سالها عادت کرده، چشمانش کم سوتر شده، گوشش از حرفها و نیش زبانهای پیرمردهای بی حوصله روستاشان پر شده، اما هنوز خوش است به دلگرمی اطرافیانی که می‌گویند: حاجی! این پشتکارت را عشق است...

دیر یاد می‌گیرند و زود فراموش می‌کنند و اگر بخواهی حرفهای سرکلاس استاد را به خاطر بسپاری، باید چندین بار مطلب را گوش کنی تا در گوشه‌ای دنج از حافظه‌ات جا گیرد. برای همین ضبط صوت شده بود همکلاسی همیشگی «میرقنبر حیدری».
پیرمرد 82 ساله‌ای که مهرماه 11 سال پیش، اولین روز دانشجو شدنش را با نگاه‌های متعجب دانشجویان و پچ‌پچ‌های کوتاه و کشدارشان به شب رساند.
روز اول دانشگاه را خوب به خاطر دارد که استاد پس از ورود به کلاس گفته بود؛ سال اولی‌های مدرسه با والدینشان سرکلاس می‌آیند، نه سال‌اولی‌های دانشگاه! و زمانی‌که فهمید «میرقنبر» هم دانشجوست، صورتش تا بناگوش سرخ شد از این حرف.

«میرقنبر حیدری» 31 سال پیش وقتی مرز 50 سالگی را پشت سر می‌گذاشت، صدور حکم بازنشستگی‌اش از فرمانداری شهرستان «عجب شیر» نه تنها او را خانه‌نشین نکرد بلکه عشق رفتن به دانشگاه را در دلش انداخت و بازنشستگی، بهترین فصل برای رسیدن به این عشق بود.

پیرمرد اهل روستای «شیشوان» شهرستان «عجب شیر» در 130 کیلومتری «تبریز» است..

پیرمرد گوشهایش سنگین است و رشته کلام گاه از ذهن و زبانش رها می‌شود، اما طعم حرفهایش، شیرین است. وقتی اصرارش را برای دانشگاه رفتن و درس خواندن می‌پرسم، می‌گوید: رسول خدا فرموده ز گهواره تا گور دانش بجوی، طلب علم هم که زمان نمی‌شناسد.

گذر عمر چنان سریع بر او گذشت که هنوز هم دبیرستان «لقمان» تبریز را در سال 1329 به خاطر دارد؛ جایی که سوم متوسطه را آنجا گذراند و پس از آن بلافاصله آموزگاری را تجربه کرد. چند سالی روزهای خوشی با دانش آموزان داشت و پس از آن راهی فرمانداری شهرستان «عجب شیر» شد تا به مشکلات مردم رسیدگی کند، اما وسوسه درس و دانشگاه رهایش نمی‌کرد. سال 1347 امتحان متفرقه داد و در سال 1355 هم دیپلم ادبی گرفت، اما ماجرای ادامه تحصیل او به همین‌جا ختم نشد. به قول حافظ که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها. عشق رفتن به دانشگاه، «میرقنبر» را 25 سال پشت سد کنکور دانشگاه دولتی گذاشت، دقیقاً از سال 1355 تا 1380! تا اینکه به پیشنهاد یک مشاور، در کنکور دانشگاه آزاد شرکت کرد.

مشکلی نیست که آسان نشود!
وقتی اهالی روستای «شیشوان» شنیدند که «میرقنبر حیدری» در دانشگاه آزاد «تبریز» رشته امور اجتماعی و برنامه ریزی قبول شده است، متلک می گفتند که سرپیری و معرکه‌گیری! گاه و بی‌گاه با لحنی دوستانه یا خصمانه به او می‌گفتند، به خودت نگاه کن پیرمرد! الان که وقت درس و دانشگاه نیست!

اما «میرقنبر» گوشش به این حرفها بدهکار نبود و به همین یک جمله بسنده می‌کرد که مگر درس خواندن گناه است!

روستا کوچک بود و حرف مردم هم که تمامی نداشت. 11 سال دراین‌باره حرف‌حق و ناحق شنید از اهالی روستایش، از دوستان و دشمنانش، از همکلاسی‌ها و استادانش. حتی یک‌بار، یکی از نیروهای خدماتی دانشگاه به او گفت: حیدری! اختلاف انداخته‌ای بین استادان؟ «میرقنبر» که هراسناک شده بود، از این ماجرا گفت که مگر چه کرده‌ام؟! و طرف توضیح داد که بین استادان دانشگاه اختلاف افتاده به تو نمره بدهند یا نه، چند نفر می‌گویند به پشتکار و عشقت باید نمره داد و بعضی هم نمره برگه امتحانی برایشان وحی منزل است!

اگرچه نتایج علمی نشان می‌دهد، سلولهای خاکستری مغز با پیر شدن جسم، بنا را می‌گذارند به نابودشدن، اما «میرقنبر» تا آنجا که توانست با این شرایط تحمیلی جنگید. حرفهای استادان را سرکلاس، یا می‌نوشت یا ضبط می‌کرد. می‌آمد خانه و چندین بار، خلاصه درسها را روخوانی می‌کرد و گوش می‌داد.

با این شکل درس‌خواندن حتی صدای «طلعت» خانوم هم که زن صبوری بود، درآمد که چه می‌کنی مرد! «طلعت» خانوم که پیرزنی 80 ساله است و چهار کلاس سواد دارد، چشمانش آب مروارید آورده و خوب نمی‌بیند. او خیلی با اوضاع مردش کنار آمد. «میرقنبر» چهار روز در هفته صبح تا ظهر به دانشگاه تبریز می‌رفت.

زنش را خانه دخترش می‌گذاشت و خودش راهی شهر می‌شد. 11 سال هفته‌ها و روزهایش در فصل درس و دانشگاه به همین شکل گذشت. مشکل که فقط همین نبود. کم‌سویی چشمان، درد و مرض‌های پیری، مسافت طولانی و حتی حرف مردم، دیگر توانی برای ادامه مسیر نمی‌گذاشت.
وقتی از او می‌پرسم که خسته نشدی از این وضع درس خواندن؟! در پاسخ به همین یک بیت اکتفا می‌کند: مشکلی نیست که آسان نشود، مرد باید که هراسان نشود..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر