۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

ایا میدانستید اگر طلاهای واتیکان را می فروختند یا میلیونها نفری که چند میلیون خرج سفر حج می کنند این پول ها را به گرسنگان جهان هدیه میکردند امروز در جهان هیچ کس از گرسنگی نمی مرد؟ روزانه 18 هزار کودک در جهان از گرسنگی میمیرند


ایا میدانستید اگر طلاهای واتیکان را می فروختند
یا میلیونها نفری که چند میلیون خرج سفر حج می کنند این پول ها را به گرسنگان جهان
هدیه میکردند
امروز در جهان هیچ کس از گرسنگی نمی مرد؟
روزانه 18 هزار کودک در جهان از گرسنگی میمیرند

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

در جهان ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﺪﺍﺩ ﺍﺯ ﻣﻐﺰﺵ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ! نویسنده سهیل زربخشیان

در جهان ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﺪﺍﺩ ﺍﺯ ﻣﻐﺰﺵ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ!

نویسنده سهیل زربخشیان

A gun gives you the body, not the bird. ~Henry David Thoreau یک تفنگ به شما لاشه را می دهد , نه پرنده را . هنری دیوید تورو

A gun gives you the body, not the bird.
~Henry David Thoreau

یک تفنگ به شما لاشه را می دهد , نه پرنده را .

هنری دیوید تورو

پیرمرد 82 ساله تبریزی موفق به اخذ مدرک لیسانس علوم اجتماعی شد




«میرقنبر» پیرترین دانشجوی ایرانی ورودی مهرماه سال 81 دانشگاه آزاد تبریز است که چند روز پیش با حسابداری دانشگاه تسویه کرده و مدرک لیسانسش را گرفت. او منتظر نتایج کارشناسی ارشد است.

پیرمرد که با معدل دوازده و چند صدم دانش آموخته شده، قصد دارد در مقطع کارشناسی ارشد رشته علوم سیاسی دانشگاه آزاد مشهد، به تحصیلاتش ادامه دهد. پیرمرد شهر مشهد را دوست دارد و می‌گوید: اگر قبول شوم با یک تیر دو نشان زده ام.

آن وقت دست زنش، «طلعت» خانوم را می‌گیرد و می‌شوند مجاور حضرت رضا(ع). درسش را هم ادامه می‌دهد. خودش می‌گوید که می خواهد تا دکتری پیش برود، برایش فقط درس و دانشگاه مهم است، نه مدرک آن. مدرک به چه کارش می‌آید وقتی 30 سال پیش بازنشسته شده و قرار نیست جایی استخدام شود.

بین حرفهایش چندین‌بار می‌گوید: اگر عمری باشد حتما تا دکتری می روم!

چنان مطمئن از این آرزو و هدفش حرف می‌زند که«پارسا» نتیجه 10 ساله‌اش هم می‌خواهد مثل بابابزرگ، دکتر شود. پیرمرد 6 نوه و دو نتیجه از تنها دخترش دارد.

با اینکه دوره چهار ساله لیسانسش 11 سال طول کشیده، 3 ترم مشروط شده، با درس زبان انگلیسی همچون بسیاری از دانشجویان، مشکل اساسی در یادگیری داشته، چند میلیون خرج تحصیلش کرده، ورم پاهایش به طی مسافت 130 کیلومتری روستا تا شهر در این سالها عادت کرده، چشمانش کم سوتر شده، گوشش از حرفها و نیش زبانهای پیرمردهای بی حوصله روستاشان پر شده، اما هنوز خوش است به دلگرمی اطرافیانی که می‌گویند: حاجی! این پشتکارت را عشق است...

دیر یاد می‌گیرند و زود فراموش می‌کنند و اگر بخواهی حرفهای سرکلاس استاد را به خاطر بسپاری، باید چندین بار مطلب را گوش کنی تا در گوشه‌ای دنج از حافظه‌ات جا گیرد. برای همین ضبط صوت شده بود همکلاسی همیشگی «میرقنبر حیدری».
پیرمرد 82 ساله‌ای که مهرماه 11 سال پیش، اولین روز دانشجو شدنش را با نگاه‌های متعجب دانشجویان و پچ‌پچ‌های کوتاه و کشدارشان به شب رساند.
روز اول دانشگاه را خوب به خاطر دارد که استاد پس از ورود به کلاس گفته بود؛ سال اولی‌های مدرسه با والدینشان سرکلاس می‌آیند، نه سال‌اولی‌های دانشگاه! و زمانی‌که فهمید «میرقنبر» هم دانشجوست، صورتش تا بناگوش سرخ شد از این حرف.

«میرقنبر حیدری» 31 سال پیش وقتی مرز 50 سالگی را پشت سر می‌گذاشت، صدور حکم بازنشستگی‌اش از فرمانداری شهرستان «عجب شیر» نه تنها او را خانه‌نشین نکرد بلکه عشق رفتن به دانشگاه را در دلش انداخت و بازنشستگی، بهترین فصل برای رسیدن به این عشق بود.

پیرمرد اهل روستای «شیشوان» شهرستان «عجب شیر» در 130 کیلومتری «تبریز» است..

پیرمرد گوشهایش سنگین است و رشته کلام گاه از ذهن و زبانش رها می‌شود، اما طعم حرفهایش، شیرین است. وقتی اصرارش را برای دانشگاه رفتن و درس خواندن می‌پرسم، می‌گوید: رسول خدا فرموده ز گهواره تا گور دانش بجوی، طلب علم هم که زمان نمی‌شناسد.

گذر عمر چنان سریع بر او گذشت که هنوز هم دبیرستان «لقمان» تبریز را در سال 1329 به خاطر دارد؛ جایی که سوم متوسطه را آنجا گذراند و پس از آن بلافاصله آموزگاری را تجربه کرد. چند سالی روزهای خوشی با دانش آموزان داشت و پس از آن راهی فرمانداری شهرستان «عجب شیر» شد تا به مشکلات مردم رسیدگی کند، اما وسوسه درس و دانشگاه رهایش نمی‌کرد. سال 1347 امتحان متفرقه داد و در سال 1355 هم دیپلم ادبی گرفت، اما ماجرای ادامه تحصیل او به همین‌جا ختم نشد. به قول حافظ که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها. عشق رفتن به دانشگاه، «میرقنبر» را 25 سال پشت سد کنکور دانشگاه دولتی گذاشت، دقیقاً از سال 1355 تا 1380! تا اینکه به پیشنهاد یک مشاور، در کنکور دانشگاه آزاد شرکت کرد.

مشکلی نیست که آسان نشود!
وقتی اهالی روستای «شیشوان» شنیدند که «میرقنبر حیدری» در دانشگاه آزاد «تبریز» رشته امور اجتماعی و برنامه ریزی قبول شده است، متلک می گفتند که سرپیری و معرکه‌گیری! گاه و بی‌گاه با لحنی دوستانه یا خصمانه به او می‌گفتند، به خودت نگاه کن پیرمرد! الان که وقت درس و دانشگاه نیست!

اما «میرقنبر» گوشش به این حرفها بدهکار نبود و به همین یک جمله بسنده می‌کرد که مگر درس خواندن گناه است!

روستا کوچک بود و حرف مردم هم که تمامی نداشت. 11 سال دراین‌باره حرف‌حق و ناحق شنید از اهالی روستایش، از دوستان و دشمنانش، از همکلاسی‌ها و استادانش. حتی یک‌بار، یکی از نیروهای خدماتی دانشگاه به او گفت: حیدری! اختلاف انداخته‌ای بین استادان؟ «میرقنبر» که هراسناک شده بود، از این ماجرا گفت که مگر چه کرده‌ام؟! و طرف توضیح داد که بین استادان دانشگاه اختلاف افتاده به تو نمره بدهند یا نه، چند نفر می‌گویند به پشتکار و عشقت باید نمره داد و بعضی هم نمره برگه امتحانی برایشان وحی منزل است!

اگرچه نتایج علمی نشان می‌دهد، سلولهای خاکستری مغز با پیر شدن جسم، بنا را می‌گذارند به نابودشدن، اما «میرقنبر» تا آنجا که توانست با این شرایط تحمیلی جنگید. حرفهای استادان را سرکلاس، یا می‌نوشت یا ضبط می‌کرد. می‌آمد خانه و چندین بار، خلاصه درسها را روخوانی می‌کرد و گوش می‌داد.

با این شکل درس‌خواندن حتی صدای «طلعت» خانوم هم که زن صبوری بود، درآمد که چه می‌کنی مرد! «طلعت» خانوم که پیرزنی 80 ساله است و چهار کلاس سواد دارد، چشمانش آب مروارید آورده و خوب نمی‌بیند. او خیلی با اوضاع مردش کنار آمد. «میرقنبر» چهار روز در هفته صبح تا ظهر به دانشگاه تبریز می‌رفت.

زنش را خانه دخترش می‌گذاشت و خودش راهی شهر می‌شد. 11 سال هفته‌ها و روزهایش در فصل درس و دانشگاه به همین شکل گذشت. مشکل که فقط همین نبود. کم‌سویی چشمان، درد و مرض‌های پیری، مسافت طولانی و حتی حرف مردم، دیگر توانی برای ادامه مسیر نمی‌گذاشت.
وقتی از او می‌پرسم که خسته نشدی از این وضع درس خواندن؟! در پاسخ به همین یک بیت اکتفا می‌کند: مشکلی نیست که آسان نشود، مرد باید که هراسان نشود..

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

یه شیر هیچوقت خودش رو با عقاید یه گوسفند نگران نمیکنه

یه شیر هیچوقت خودش رو با عقاید یه گوسفند نگران نمیکنه

اگر مادرم سبزه ای گره نمی زد شاید بختم این قدر سیاه نبود

اگر مادرم
سبزه ای گره نمی زد
شاید
بختم این قدر سیاه نبود

از تو متنفرم اما نمیتونم عاشقت نباشم

از تو متنفرم اما نمیتونم عاشقت نباشم

محسن پودنکی يک ماه ديگر می‌ميرد





بی‌توجهی، پاداش 13 سال افتخارآفرینی




محسن، قهرمان کشتی فرنگی قم که 13 سال افتخار آفرید امروز گرفتار بیماری و اسیر بی‌توجهی مسئولان است.

مدال‌های رنگارنگی دارد؛ طلا، نقره و کمتر از آن‌ها برنز. از مسابقات مختلف دانشگاهی و ملی و حتی بین‌المللی برایش به یادگار مانده، یادگاری برای این روزهایش که چهره‌ای خسته دارد اما نه خستگی‌ای که حاصل پنچه در پنجه افکندن با رقیب باشد. او خسته است؛ خسته از بیماری، خسته از درد و رنجور از بی‌توجهی.

«محسن پودنکی» روزگاری قهرمان قمی‌ها بود در کشتی فرنگی، جایگاهی که خیلی از نوجوانان و جوانان شهر و دیارمان برای رسیدن به آن تلاش می‌کنند و کم‌ هستند کسانی که بتوانند در این رشته گام بر سکوی قهرمانی کشور بگذارند اما محسن توانسته بود.

از سال 1372 تا 1385 مدال‌آوری‌هایش ادامه داشت و این جوان قمی بیش از 13 سال افتخارآفرین بود اما امروز که به آن 13 سال نگاه می‌کند، فقط عکس‌هایش هستند که لبخند می‌زنند، خودش رمقی برای خندیدن ندارد.

به منزلش می‌رویم اما میزبان نمی‌تواند بایستد تا اول مهمانان بنشینند، خودش نیازمند است کسی دستانش را بگیرد تا روی مبل بنشیند؛ با دستانی که روزی خم حریفان را می‌گرفت اشاره‌ای و پس از آن تعارف به نشستن دیگران می‌کند.

قهرمان تنهاست


سعی دارد لبخند بزند و غمی را که پشت ابر نازک نگاهش وجود دارد پنهان کند اما مگر می‌شود حسرت روزهای قهرمانی‌ات را داشته باشی و دیگران متوجه نشوند؟ اصلاً مگر می‌شود روزی قهرمان یک شهر و کشور باشی و هر چند وقت یک بار گوینده اخبار ورزشی اسمت را به عنوان نفر اول، دوم یا سوم تکرار کند و حالا نتوانی همان افتخارات را با هیجان برای دیگران تعریف کنی چون بیماری امانت را بریده.


«محسن حلوایی» رئیس هیئت کشتی استان قم هم با ما همراه است. او می‌گوید: «پودنکی از سال 72 تا 85 ورزشکار مدال‌آور قم بود و پس از آن هم دوره‌های مربیگری را پشت سر گذاشت تا بقیه دوران ورزشی خود را در کسوت یک مربی کارآزموده و حرفه‌ای به تربیت نسل‌های بعد از خود بپردازد اما بیماری سختی که او را درگیر کرد اجازه این کار را به محسن نداد».


«قصه بیماری محسن از آنجا شروع شد که سال 88 پزشکان متوجه یک تومور در گوش محسن شدند اما پس از سه بار عمل جراحی اعلام کردند که برای تکمیل مداوا نیاز به پرتو درمانی است» این‌ها حرف‌های همسر محسن است.


وی ادامه می‌دهد: «پس از اینکه جلسات پرتو درمانی به اتمام رسید ناتوانی در حفظ تعادل علامتی بود که در همسرم بروز کرد و وقتی بار دیگر به پزشک مراجعه کردیم علت این امر آسیب‌دیدگی ساقه مغز عنوان شد و بعد از آن هم خانه‌نشینی، سرنوشتی بود که انتظار محسن را می‌کشید».

حریف 60 هزار یورویی

هرچه یک بیماری ناشناخته‌تر یا سنگین‌تر باشد، هزینه‌های درمانش هم کمرشکن‌تر هستند و امروز محسن رو در روی همان حریف کمرشکن ایستاده تا شکستش دهد اما مگر می‌شود به تنهایی با این غول آخر بازی روبه‌رو شد؟


حلوایی از نامه‌نگاری‌های متعدد هیئت کشتی استان قم با فدراسیون و وزارت ورزش سخن به میان می‌آورد که مثل خیلی موارد دیگر موافقت‌ها و قول‌های مساعد به استقبال نامه‌ها آمده‌اند اما آنچه نصیب محسن و همسرش شده تنها صبر بوده و باز هم صبر و نگاه به دری که هیچ وقت باز نمی‌شود به آمدن یک فرد مسئول با خبری خوش.


همسر محسن می‌گوید: «پزشکان ایرانی پس از معاینات فراوان به این نتیجه رسیدند که وضعیت کنونی همسرم قابل بازگشت نیست و او درمان نمی‌شود اما وقتی پرونده‌اش به خارج از کشور ارسال شد، برخی پزشکان آن سوی مرز برای درمان اعلام آمادگی کردند ولی مشکل ما هزینه‌های بالای پذیرش و تکمیل درمان در خارج است که طبق برآوردها حدود 60 هزار یورو خواهد شد؛ این مبلغ سنگینی است و ما از عهده آن بر نمی‌آییم».

35 میلیون فقط برای یک سال درمان

وی ادامه می‌دهد: «فقط در سال اول بیماری محسن 35 میلیون تومان خرج درمانش کردیم و حالا هم که سه سال از این وضعیت می‌گذرد. آمپول‌هایی نیاز دارد که هر کدامش یک میلیون تومان بود و امروز که قیمت دلار سر به فلک گذاشته، قیمت این آمپول‌ها هم سه برابر شده».

همه این حرف‌ها را محسن می‌شنود و چیزی نمی‌گوید. زمانی بود که حرف برای گفتن زیاد داشت؛ اما هیچ حریفی حریفش نبود و نمی‌توانست در مقابلش بایستد و حالا این بیماری خانه‌نشینش کرده و مجبور به سکوت و چه سکوت تلخی است که یک دنیا حرف نزده داشته باشی و نتوانی بگویی، چون گوش شنوایی نیست و اگر هست کاری از دستش بر نمی‌آید.

رئیس هیئت کشتی استان قم تاکید بر حمایت مسئولان برای اعزام محسن به خارج از کشور دارد و می‌گوید: «محسن پودنکی برای تکمیل معالجات باید به کشور دیگری برود اما این کار نیاز به مساعدت مسئولان استان و کشور دارد؛ درخواستی که بارها مطرح کردیم اما نتیجه مطلوبی عایدمان نشد».

فاکتورها را هم پس نمی‌دهند

همسر محسن وقتی شروع به صحبت می‌کند انگار باید هر بار منتظر شنیدن مشکل دیگری از زبانش باشیم؛ و چقدر صبور است این زن که فقط حرف‌هایش و تعریف کردن‌هایش بغض سنگینی در گلوی شنونده می‌فشارد اما خودش مثل کوهی در برابر مشکلات ایستاده و هنوز ناامید نشده است.

او می‌گوید: «تاکنون با وزارت ورزش و صندوق حمایت از ورزشکاران مکاتبات فراوانی داشته و پیگیر حل مشکل محسن بوده‌ایم اما نه تنها کمکی از سویشان ندیده‌ایم بلکه حتی فاکتورهای مالی ارائه شده از سوی خانواده محسن هم توسط این مراکز مفقود شده و هیچ کس هم پاسخگو نیست».

محسن هنوز قهرمان قمی‌هاست؛ امروز با حریفی می‌جنگد به نام بی‌توجهی، بیماری او را خانه‌نشین کرده اما نمی‌تواند شکستش دهد. آنچه محسن و همسرش و خیلی‌های دیگر را می‌رنجاند توجه نکردن کسانی به آن‌هاست که وقتی بر سکوی قهرمانی ایستاده بود کنارش عکس یادگاری می‌گرفتند و حالا حتی فاکتورهایش را هم به او پس نمی‌دهند.

... اما محسن هنوز قهرمان ماست.

گزارش: صدرالدین فلاح

The average man, who does not know what to do with his life, wants another one which will last forever. Anatole France French novelist (1844 - 1924) انسانهای معمولی‌ که حتّی نمیدانند در زندگیشان چه کار کنند و دنبال چه باشند، دنبال زندگی‌ جاودانی پس از مرگ هستند ! آناتول فرانس

The average man, who does not know what to do with his life, wants another one which will last forever.

 Anatole France French novelist (1844 - 1924)


انسانهای معمولی‌ که حتّی نمیدانند در زندگیشان چه کار کنند و دنبال چه باشند، دنبال زندگی‌ جاودانی پس از مرگ هستند
!
آناتول فرانس

۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

“Be thankful that you have a life, and forsake your vain and presumptuous desire for a second one.” ― Richard Dawkins سپاسگزار باشید که صاحب این زندگی‌ هستید و این میل عبث و فرضی‌ را که زندگی‌ دیگری خواهید داشت رها کنید. ریچارد داوکینز

“Be thankful that you have a life, and forsake your vain and presumptuous desire for a second one.”

 ― Richard Dawkins

سپاسگزار باشید که صاحب این زندگی‌ هستید و این میل عبث و فرضی‌ را که زندگی‌ دیگری خواهید داشت رها کنید.

ریچارد داوکینز

حتی در اوجِ ناامیدی که فرد آرزویِ مرگ می کند،واقعاً نمی خواهد بمیرد،بلکه بیشتر خواهانِ تحولی ناگهانی است جیمز هیلمن -کتابِ خودکشی روح

حتی در اوجِ ناامیدی که فرد آرزویِ مرگ می کند،واقعاً نمی خواهد بمیرد،بلکه بیشتر خواهانِ تحولی ناگهانی است

جیمز هیلمن -کتابِ خودکشی روح

۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

اجازه دوچرخه سواری زنان عربستانی البته همراه یکی از بستگان مرد


اجازه دوچرخه سواری زنان عربستانی البته همراه یکی از بستگان مرد
"مادری" مراقبه ای است،بی نظیر.
"مادری" یکی از بزرگترین هنرهاست.تو موجودی زنده را خلق می کنی.پیکره ساز در قیاس با مادر هیچ است.چون او فقط پیکره ای مرمرین می آفریند.نقاش،شاعر،نغمه سرا و موسیقی دان همه هیچ اند. زیرا آنها با اشیاء سر و کار دارند. مادر بزرگترین شاعر،بزرگترین نقاش،بزرگترین موسیقی دان و بزرگترین پیکره ساز است،زیر او آگاهی را-خود زندگی را- می آفریند.

الماس های اشو

Motherood is a great meditation.Motherhood is one of the greatest arts:you are creating an alive being.The sculptor is nothing compared to the mother,because he will be creating only a marble statue.The painter is nothing,the poet is nothing,the singer is nothing,the musician is nothing,beacause they will be playing with things,objects.The mother is the greatest poet and the greatest painter and the greatest musician and the greatest sculptor,because she is creating a consciousness-life itself.



osho /osho diamonds.A new vision for the new millennium

این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟» ========================= ناخدا فرانتس کافکا فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ مردِ نکره‌ی عبوس در جواب من گفت: «تو؟» و با این حرف، دستی به چشم‌هایش کشید. انگار با این حرکت می‌خواست رؤیایی را از خود براند. در ظلماتِ شب، کشتی را زیرِ نورِ ضعیفِ فانوسی که بالای سرم بود، هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که می‌خواست مرا کنار بزند، پیدایش شده بود. چون مقاومت کردم، پایش را به سینه‌ی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من همان‌طور به پره‌های سکان چسبیده بودم و با سقوطِ خود باعث شدم یک دورِ کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می‌راند، سکان را به جای خود برگرداند. هوش و حواسم را جمع کردم به طرف بلندگوی فرماندهی‌ اتاق جاشوها دویدم و فریاد زدم: - زود! دوستان، جاشوها، زود بیایید! ناشناسی، سکان را از چنگ من درآورده است! آن‌ها به کاهلی از نردبانِ زیرِ عرشه بالا آمدند؛ هیاکل پُرقدرتی که از خسته‌گی تلوتلو می‌خوردند. فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ آن‌ها سرشان را تکان دادند، اما چشم‌هاشان فقط به بیگانه که دایره‌وار گِردش حلقه زده بودند، دوخته بود و هنگامی که با خشونت به آن‌ها توپید که «مزاحمم نشوید!»، صف‌شان را به هم زدند، با سر به من اشاره‌یی کردند و از پله‌کان پایین رفتند. این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟ برگرفته از كتاب: شاملو، احمد؛ مجموعه‌ي آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ي قصه و داستان‌هاي كوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387.این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟» ========================= ناخدا فرانتس کافکا فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ مردِ نکره‌ی عبوس در جواب من گفت: «تو؟» و با این حرف، دستی به چشم‌هایش کشید. انگار با این حرکت می‌خواست رؤیایی را از خود براند. در ظلماتِ شب، کشتی را زیرِ نورِ ضعیفِ فانوسی که بالای سرم بود، هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که می‌خواست مرا کنار بزند، پیدایش شده بود. چون مقاومت کردم، پایش را به سینه‌ی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من همان‌طور به پره‌های سکان چسبیده بودم و با سقوطِ خود باعث شدم یک دورِ کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می‌راند، سکان را به جای خود برگرداند. هوش و حواسم را جمع کردم به طرف بلندگوی فرماندهی‌ اتاق جاشوها دویدم و فریاد زدم: - زود! دوستان، جاشوها، زود بیایید! ناشناسی، سکان را از چنگ من درآورده است! آن‌ها به کاهلی از نردبانِ زیرِ عرشه بالا آمدند؛ هیاکل پُرقدرتی که از خسته‌گی تلوتلو می‌خوردند. فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ آن‌ها سرشان را تکان دادند، اما چشم‌هاشان فقط به بیگانه که دایره‌وار گِردش حلقه زده بودند، دوخته بود و هنگامی که با خشونت به آن‌ها توپید که «مزاحمم نشوید!»، صف‌شان را به هم زدند، با سر به من اشاره‌یی کردند و از پله‌کان پایین رفتند. این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟ برگرفته از كتاب: شاملو، احمد؛ مجموعه‌ي آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ي قصه و داستان‌هاي كوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387.


این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟»
=========================
ناخدا
فرانتس کافکا

فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟

مردِ نکره‌ی عبوس در جواب من گفت: «تو؟» و با این حرف، دستی به چشم‌هایش کشید. انگار با این حرکت می‌خواست رؤیایی را از خود براند. در ظلماتِ شب، کشتی را زیرِ نورِ ضعیفِ فانوسی که بالای سرم بود، هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که می‌خواست مرا کنار بزند، پیدایش شده بود. چون مقاومت کردم، پایش را به سینه‌ی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من همان‌طور به پره‌های سکان چسبیده بودم و با سقوطِ خود باعث شدم یک دورِ کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می‌راند، سکان را به جای خود برگرداند.

هوش و حواسم را جمع کردم به طرف بلندگوی فرماندهی‌ اتاق جاشوها دویدم و فریاد زدم:

- زود! دوستان، جاشوها، زود بیایید! ناشناسی، سکان را از چنگ من درآورده است!

آن‌ها به کاهلی از نردبانِ زیرِ عرشه بالا آمدند؛ هیاکل پُرقدرتی که از خسته‌گی تلوتلو می‌خوردند.

فریاد زدم: - بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟

آن‌ها سرشان را تکان دادند، اما چشم‌هاشان فقط به بیگانه که دایره‌وار گِردش حلقه زده بودند، دوخته بود و هنگامی که با خشونت به آن‌ها توپید که «مزاحمم نشوید!»، صف‌شان را به هم زدند، با سر به من اشاره‌یی کردند و از پله‌کان پایین رفتند.

این‌ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین‌طور از سرِ بی‌شعوری، دنبال هر که شد، راه می‌افتند؟

برگرفته از كتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعه‌ي آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ي قصه و داستان‌هاي كوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387.

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

درد و وحشت را در چهره و چشمهای این گاو ببینید.. بعد از تماشای صحنه کشتار دوستش به دست جلادان، انگار داره به عکاس التماس میکنه نجاتش بده.. چقدر جالبه که حتی به نوشته های کتاب مقدس خودتان نیز احترام نمیگذارید... مگه نگفتند حیوانات را جلوی چشم هم سر نبرید!!!!! از دینداری فقط نماز و رزوه و روسری را بلدید که خدا را گول بزنید و بروید به بهشت...


درد و وحشت را در چهره و چشمهای این گاو ببینید.. بعد از تماشای صحنه کشتار دوستش به دست جلادان، انگار داره به عکاس التماس میکنه نجاتش بده.. چقدر جالبه که حتی به نوشته های کتاب مقدس خودتان نیز احترام نمیگذارید... مگه نگفتند حیوانات را جلوی چشم هم سر نبرید!!!!! از دینداری فقط نماز و رزوه و روسری را بلدید که خدا را گول بزنید و بروید به بهشت...

روزی از عرض خیابان می گذشتم و با خط عابر پیاده و محل گذر عابر پیاده فاصله داشتم ، پس به ناچار از چمن های وسط بلوار عبور کردم ، ناگهان مردی از درون یک اتومبیل لوکس و گران قیمت ، با لحنی کنایه آمیز خطاب به من گفت : پسر جان ، چرا از روی چمن ها رد می شوی ؟ ! گناه دارند ! من هم برگشتم و در پاسخ او گفتم : حق با شماست ، این چمن ها گناه دارند ، و من نباید از رویشان رد می شدم ، اما . . . شما بر شانه های چند انسان نشسته ای و از روی چند انسان رد شده ای که خودروی میلیاردی سوار می شوی ؟ ! بامداد

روزی از عرض خیابان می گذشتم و با خط عابر پیاده و محل گذر عابر پیاده فاصله داشتم ، پس به ناچار از چمن های وسط بلوار عبور کردم ، ناگهان مردی از درون یک اتومبیل لوکس و گران قیمت ، با لحنی کنایه آمیز خطاب به من گفت : پسر جان ، چرا از روی چمن ها رد می شوی ؟ ! گناه دارند !

من هم برگشتم و در پاسخ او گفتم : حق با شماست ، این چمن ها گناه دارند ، و من نباید از رویشان رد می شدم ، اما . . . شما بر شانه های چند انسان نشسته ای و از روی چند انسان رد شده ای که خودروی میلیاردی سوار می شوی ؟ !


بامداد