۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

کبری خانوم به درستی میدانست که بهترین تهدید برای ما بچه‌های تنها رها شده از نه صبح تا یازده شب، این است که چادر مشکی‌اش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیا‌ندازد سرش و بگویدمن رفتم. همین کافی بود که ما به گریه بیافتیم، گوشه‌ی چادرش را بگیریم که تو رو خدا نرو. بعد فرق نمی ‌کرد کدام یکی ‌مان چادرش را گرفته بود، آن یکی می ‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هاش. کفش‌ های صغرا خانوم روزی چند بار قایم می‌شد. زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفل‌ش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود. ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی‌ست و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت، داستان گریه‌دارِ خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگه‌ش داشتیم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده. بعدها خیلی پیش آمد که کفش‌های مهمان محبوب ‌مان را قایم کردیم. کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند. آدم‌هایی که یک بار و دو بارمهربان می‌پرسیدند کفش‌ها کجاست، آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند، آدم‌هایی که به بابا اصرار می‌کردند که نه، نه، خودش می‌دهد، دختر بزرگ عاقلی‌ست، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفش‌ها را آرام ازپشت در می‌کشیدیم بیرون کسی مهربان نبود. کسی قربان ما نمی‌رفت. کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. یک جایی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی‌ نیست. خودش رفتنی نیست. کفش‌هاهیچ‌کاره‌اند.از یک روزی به بعد که تاریخ‌ش جایی ثبت نشده و من هم یادم نیست ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هر کس رفت خداحافظی کردیم. از یک جایی به بعد پیش‌دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پای‌‌اش جفت کردیم. در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم. یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم. خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتن‌ش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جایی به بعد کبود هم نشدیم، بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، از توی آشپزخانه داد زدیم: هرچی ظرف هست بیار. ما این‌طور آدم‌هایی شدیم رفیق!، خیلی سال پیش این درس ‌ها را خواندیم. برنگردی از الفبا شروع کنی

کبری خانوم به درستی میدانست که بهترین تهدید برای ما بچه‌های تنها رها شده از نه صبح تا یازده شب، این است که چادر مشکی‌اش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیا‌ندازد سرش و بگویدمن رفتم. همین کافی بود که ما به گریه بیافتیم، گوشه‌ی چادرش را بگیریم که تو رو خدا نرو.
بعد فرق نمی ‌کرد کدام یکی ‌مان چادرش را گرفته بود، آن یکی می ‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هاش. کفش‌ های صغرا خانوم روزی چند بار قایم می‌شد. زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفل‌ش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود. ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی‌ست و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت، داستان گریه‌دارِ خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگه‌ش داشتیم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده.
بعدها خیلی پیش آمد که کفش‌های مهمان محبوب ‌مان را قایم کردیم. کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند. آدم‌هایی که یک بار و دو بارمهربان می‌پرسیدند کفش‌ها کجاست، آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند، آدم‌هایی که به بابا اصرار می‌کردند که نه، نه، خودش می‌دهد، دختر بزرگ عاقلی‌ست، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفش‌ها را آرام ازپشت در می‌کشیدیم بیرون کسی مهربان نبود. کسی قربان ما نمی‌رفت. کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. یک جایی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی‌ نیست. خودش رفتنی نیست. کفش‌هاهیچ‌کاره‌اند.از یک روزی به بعد که تاریخ‌ش جایی ثبت نشده و من هم یادم نیست ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هر کس رفت خداحافظی کردیم. از یک جایی به بعد پیش‌دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پای‌‌اش جفت کردیم. در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم. یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم. خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتن‌ش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جایی به بعد کبود هم نشدیم، بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، از توی آشپزخانه داد زدیم: هرچی ظرف هست بیار.
ما این‌طور آدم‌هایی شدیم رفیق!، خیلی سال پیش این درس ‌ها را خواندیم. برنگردی از الفبا شروع کنی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر