دوست بزرگواري دارم كه معلم يكي از مدارس حاشيه ي شهر است . برايم مي گفت .
" روزي به دانش آموزي كه بسيار از الفاظ ركيك استفاده مي كرد خواستم فردا با والدينش به مدرسه بيايد .
روز بعد دانش آموز مزبور با مادرش به سراغ من آمدند . من هم جريان را براي
مادرش توضيح دادم و ازاو خواستم پسرش را تشويق كند تا از كلمات ركيك و بي
ادبانه استفاده نكند . مادر دانش آموز كه در خواستم را تاييد مي كرد قول
همكاري داد و براي اينكه جديت خود را به من و فرزندش اثبات كند قبل از
خداحافظي رو كرد به پسرش و گفت .
" گوش كن پدر سگ ولد زنا اگه يكبار ديگه معلمت ازت ناراضي باشه چنان مي زنمت كه مثل خر به عر و گوز بيفي "
مادر رفت .دست پسر را گرفتم و به سمت كلاس راه افتاد م و حس مي كردم چقدر اين بچه ها بي گناه و چقدر ما معلمها تنهاييم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر